مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

661

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ولكنّه قُتل على بيّنة من ربّه وهدىً ؛ فقال لي : أدخلك اللَّه مدخله ؛ قلت : آمين ، وأدخلك اللَّه مدخل حصين بن نمير ، ثمّ لا أرقأ اللَّه لك عليه دمعاً ؛ ثمّ قمت وقام . « 1 » « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 606 - 607

--> ( 1 ) - حميد بن مسلم گويد : وقتي آمادهء بازگشتن شديم ، عبداللَّه بن غزيه بر كشتگان بايستاد وگفت : « خدايتان رحمت كند ! شما راستى آورديد وصبورى كرديد وما دروغ آورديم وفرار كرديم . » گويد : وقتي برفتيم وصبح شد ، عبداللَّه‌بن غزيه با حدود بيست كس مىخواستند سوى دشمن بازگردند وجانبازى كنند . رفاعه ، عبداللَّه‌بن عوف وجمعى از كسان بيامدند وگفتند : « شما را به خدا پراكندگى وكاستى ما را بيشتر نكنيد كه تا وقتي مردم صاحب همت همانند شما ميان ما هست ، با نيكى قرينيم . » وهمچنان بگفتند وقسم دادند تا بازشان گردانيدند ، به جز يكى از مردم مزينه به نام عبيده پسر سفيان كه با مردم بيامد وچون از أو غافل شدند برفت تا با شاميان مقابل شد وبا شمشير حمله برد وضربتشان زد تا كشته شد . حميد بن مسلم ازدى گويد : اين مرد مزنى دوست من بود وچون مىخواست برود ، اورا به خدا قسم دادم . گفت : « در أمور دنيا هرچه از من خواسته بودى ، حق تو بود ومىبايد عمل كنم ، اما اين كه مىخواهى ، خدا را از آن منظور دارم . » گويد : پس از من جدا شد وبه مقابلهء قوم رفت وكشته شد . گويد : به خدا چيزى را از اين خوش‌تر نداشتم كه يكى را ببينم كه دربارهء وى با من سخن كند كه وقتي با قوم مقابل شد ، چه كرد . گويد : عبدالملك‌بن جزءبن حدرجان ازدى را در مكّه بديدم ، ميان ما سخن رفت ، از آن روز ياد كرديم وگفت : « شگفت‌ترين چيزى كه در جنگ عين‌الورده پس از هلاكت قوم ديدم ، اين بود كه يكى بيامد ، با شمشير خويش به من حمله آورد وما به مقابلهء وى شتافتيم . » عبد الملك گويد : به أو رسيدم كه به زمين افتاده بود وشعري به اين مضمون مىخواند : « من از خدا سوى خدا مىگريزم خدايا در نهان وآشكار رضوان تو مىجويم . » گويد : بدو گفتم : « از كدام قومي ؟ » گفت : « از فرزندان آدم . » گفتم : « از كدام طايفه ؟ » گفت : « اى ويران‌كنندگان خانه حرام خداى ! نمىخواهم شما را بشناسم وشما مرا بشناسيد . » گويد : سليمان‌بن عمرو ازدى به روى وى افتاد ، وى از نيرومندان قوم بود .